شیطان
به شيطان گفتم: «لعنت بر شيطان»! لبخند زد.
پرسيدم: «چرا مي خندي؟» پاسخ داد: «از حماقت تو خنده ام مي گيرد»
پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟» گفت: «مرا لعنت مي كني
در حالي كه هيچ بدي درحق تو نكرده ام»
با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!»
جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي.
نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند.»
پرسيدم: «پس تو چه كاره اي؟» پاسخ داد:
«هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد »
+ نوشته شده در دوشنبه 12 شهریور1386ساعت 10:6 بعد از ظهر  توسط فرزانه
|
