هر لحظه انتظار مرگ رو داشته باش
نگاهی به من انداخت و پرسید: چند سالته ؟
به سختی آب دهانم را قورت دادم و پاسخ دادم هنوز 20
سالم نشده
با بی اعتنایی گفت : فکر نکن هنوز بچه ای !
چهره ام حالت محزونی به خود گرفت .
گفتم : ولی من فکر می کردم سن کمیه !
با تعجب ابروهاشو بالا انداخت و گفت : ولی از تو کوچکتر خیلی ها
هستند .
با درماندگی گفتم : اجازه میدی برم ؟
خندید و گفت : نه عجله کن دیگر باید برویم.
لحظاتی بعد دست من در دست او بود و از روی سر تمام آدم های
اطرافمان می گذشتیم
جسم من روی خاک افتاده بود .
+ نوشته شده در دوشنبه 1 مرداد1386ساعت 7:8 بعد از ظهر  توسط فرزانه
|
