تبليغاتX
دیوونه دوست داشتنی

دیوونه دوست داشتنی

عشق و عاشقی , شیطونی و ضد حال...

شیطان

 

                                                             

            

 به شيطان گفتم: «لعنت بر شيطان»! لبخند زد.

 

 پرسيدم: «چرا مي خندي؟» پاسخ داد: «از حماقت تو خنده ام مي گيرد» 

 

 پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟» گفت: «مرا لعنت مي كني

 

 در حالي كه هيچ بدي درحق تو نكرده ام»

 

 با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!»

 

 جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي.

 

 نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند.»

 

 پرسيدم: «پس تو چه كاره اي؟» پاسخ داد: 

 

«هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد »

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 شهریور1386ساعت 10:6 بعد از ظهر  توسط فرزانه  | 

آیا هنوز خدا با مردم حرف میزند؟

 

                         

 یک مرد جوان در جلسه روز چهارشنبه مدرسه کتاب مقدس

 

 شرکت کرده بود. شبان در مورد گوش شنوا داشتن و اطاعت

 

 کردن از خدا صحبت می کرد. آن مرد جوان متعجب از خود

 

 پرسید: " آیا هنوز خدا با مردم حرف میزند؟ "

 

 بعد از جلسه با یکسری از دوستانش برای خوردن قهوه و

 

 کیک بیرون رفتند و در آنجا با هم در مورد این پیغام گفتگو

 

کردند. خیلی ها می گفتند که چگونه خدا آنها را در زندگیشان

 

 هدایت کرده است.
 

 حدود ساعت ده آن مرد جوان با اتومبیل خود به طرف خانه

 

 حرکت می کند. همانطور که در ماشین نشسته شروع به دعا

 

 کردن می کند: " خدایا اگر تو هنوز با مردم حرف میزنی

 

 لطفاً با من نیز حرف بزن. من گوش خواهم کرد و تمام سعیم

 

 را خواهم کرد که مطیع تو باشم."
 
 همانطوریکه در خیابان اصلی شهرشان رانندگی می کرد

 

 ناگهان احساس عجیبی می کند که یکجا  بایستد تا مقداری شیر

 

 بخرد. او سر خود را تکان داده و می گوید: " آیا خدا تو هستی؟ "

 

 چونکه جوابی نمی گیرد شروع می کند به ادامه دادن به رانندگی.

 

 ولی دوباره همان فکر عجیب: " مقداری شیر بخر". 

 

 مرد جوان به یاد داستان سموئیل می افتد که چگونه وقتی

 

 خدا برای اولین بار با او حرف زد نتوانست صدای او را تشخیص

 

 دهد و نزد عیلی رفت چونکه فکر میکرد که او با او حرف میزد.

 

 او گفت: " باشه خدا اگر این تو هستی که حرف میزنی من شیر

 

 را می خرم". به نظر اطاعت کردن آنقدرهم سخت نبود چونکه

 

 بهرحال او میتوانست از شیری که خریده استفاده کند. پس او

 

 اتومبیل را متوقف کرد و مقداری شیر خرید و به راهش به طرف

 

 خانه ادامه داد.

 

 وقتی خیابان هفتم را رد می کرد دوباره الزامی را در خود

 

 حس کرد: " بپیچ به این خیابان" او فکر کرد که این دیوانگی

 

 است و از آنجا گذشت. دوباره همان احساس، پس او فکر کرد

 

 که باید به خیابان هفتم برود پس چهارراه بعدی را دور زد تا به

 

 خیابان هفتم برود و به حالت شوخی گفت: " باشه خدا اینکار

 

 را هم می کنم. "

 

 وقتی چند ساختمان را رد کرد احساس کرد که آنجا بایستی

 

 توقف کند. وقتی اتومبیل را به کناری گذاشت به اطراف نگاهی

 

 انداخت. آن منطقه حدوداً تجاری بود. در واقع بهترین منطقه

 

 شهر نبود ولی بدترین هم نبود. اکثر مغازه ها بسته بودند و بیشتر

 

 چراغ های خانه ها نیزخاموش بودند که بنظر همه خواب بودند.

 

 او دوباره حسی داشت که می گفت: " شیر را به خانه روبرویی

 

 ببر". مرد جوان به خانه نگاهی انداخت. خانه کاملاً تاریک بود

 

 و به نظر می آمد که افراد آن خانه یا در خانه نبودند و یا خوابیده

 

 بودند. او در ماشین را باز کرد و روی صندلی نشست.

 

" خداوندا این دیوانگیست. الان مردم خوابند و اگر الان آنها

 

 را از خواب بیدار کنم خیلی عصبانی میشوند و بعد من مثل

 

 احمقها به نظر می رسم. "

 

 بالاخره او در اتومبیل را باز کرد وگفت: "باشه خدا اگر این تو

 

 هستی که حرف می زنی من میرم جلوی در و شیر را به آنها

 

 می دهم ولی اگر کسی سریع جواب نداد من فوراً از آنجا میرم. "

 

 او ازعرض خیابان عبور کرد و جلوی در رسید و زنگ در

 

 را زد. صدایی شنید مردی به طرف بیرون فریاد زد و

 

 گفت: " کیه؟ چی می خواهی؟ " و قبل از اینکه مرد جوان

 

 فرار کند در باز شد.  مردی با شلوار جین و تی شرت در را

 

 باز کرد و بنظر که از تخت خواب بلند شده بود. قیافه عجیبی

 

 داشت و از اینکه یک مرد غریبه در خانه اش را زده زیاد

 

 خوشحال نبود. گفت:  "چی می خواهی؟ " فرد جوان شیر را

 

 به طرفش دراز کرد و گفت: " براتون شیر آوردم". آن مرد

 

 شیر را گرفت و سریع داخل خانه شد. زنی همراه با بچه شیر

 

 را گرفت و به آشپزخانه رفت و آن مرد هم بدنبال او. بچه مدام

 

 گریه می کرد و اشک از چشمان آن مرد سرازیر بود.

 

 مرد درحالیکه هنوز گریه می کرد گفت: " ما دعا کرده بودیم

 

 چونکه این ماه قبضهای سنگینی را پرداخت کردیم و دیگه

 

 پولی برای ما نمانده بود و حتی شیر نیز برای بچه مان در خانه

 

 نداریم. من دعا کرده بودم و از خدا خواسته بودم که به من

 

 نشان بدهد که چگونه شیر برای بچه ام تهیه کنم". 

 

 همسرش نیز از آشپزخانه فریاد زد: " من از او خواستم

 

 که فرشته ای بفرستد تا برای ما شیر بیاورد، شما فرشته نیستید؟ "

 

 مرد جوان دست خود را به جیب برد و کیفش را بیرون آورد

 

 و هرچه پول در کیفش بود را در دست آن مرد گذاشت و

 

 برگشت بطرف ماشین در حالیکه اشک از چشمانش سرازیر

 

 بود. حالا دیگر می دانست که خدا به دعاها جواب می دهد.

 

 این کاملاً درست است. بعضی وقتها خدا خیلی چیزهای ساده

 

 از ما می خواهد که اگر ما مطیع باشیم قادر خواهیم بود که

 

 صدای او را واضحتر بشنویم.

 

 لطفاً گوش شنوا داشته باشید و اطاعت کنید تا اینکه برکت بگیرید 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 مرداد1386ساعت 3:27 بعد از ظهر  توسط فرزانه  | 

هر لحظه انتظار مرگ رو داشته باش

   

                       

 

نگاهی به من انداخت و پرسید: چند سالته ؟

 

به سختی آب دهانم را قورت دادم و پاسخ دادم هنوز 20

 

سالم نشده

 

با بی اعتنایی گفت : فکر نکن هنوز بچه ای !

 

چهره ام حالت محزونی به خود گرفت .

 

گفتم : ولی من فکر می کردم سن کمیه !

 

با تعجب ابروهاشو بالا انداخت و گفت : ولی از تو کوچکتر خیلی ها

 

هستند .

 

با درماندگی گفتم : اجازه میدی برم ؟

 

خندید و گفت : نه عجله کن دیگر باید برویم.

 

لحظاتی بعد دست من در دست او بود و از روی سر تمام آدم های

 

اطرافمان می گذشتیم

 

جسم من روی خاک افتاده بود .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 مرداد1386ساعت 7:8 بعد از ظهر  توسط فرزانه  | 

عروسی

 

                    

  عروسي                                                                                     
 

 ميهمانان مجلس عروسي دست زدند . داماد سعي مي كرد طبيعي بخندد . وقتي 

 

 آخرشب همگي ميهمانان رفتند، با عروس خانم برآورد تخميني قيمت هديه ها

 

 را انجام داد . خيالش راحت شد . قسط اول مخارج عروسي را از فروش هديه ها

 

 مي توانست بدهد . اين بار از ته دل خنديد

 

+ نوشته شده در  جمعه 15 تیر1386ساعت 11:28 بعد از ظهر  توسط فرزانه  | 

واقعا مشکل مردم ما چیه ؟

 

                   

 

- مامان ! مامان گوشم ...

 

نسترن  دخترکی که به خودش مي پيچيد و مادرش در ميان موهاي سياه

 

او به آرامي انگشتان لاغرش را مي لغزاند و آرامش مي كرد.

 

در باز شد و نگين با آن مقنعه هميشه كج و كوله اش وارد شد و

 

كوله اش را گذاشت گوشه اتاق .

 

- سلام مامان ! نسترن هنوز گريه مي كنه ؟ نبرديش دكتر ...؟

 

مامان ! فردا ديگه نمي تونم برم مدرسه !

 

- واسه چي مامان ؟

 

- صد دفعه گفتم مامان كفشم پاره اس گوش ندادي ، امروز زنگ ورزش

 

ديگه از پام دراومد ،اگه مامانه فاطي منو با ماشينش نرسونده بود ، بايد تا

 

خونه لي لي مي كردم ، اينجوري !

 

بعد با همان مانتوي رنگ پريده و مقنعه كج و كوله اش دور اتاق لي لي

 

كرد و آمد نشست كنار نسترن و انگشتان كوچك او را دردستهايش

 

فشرد و گفت : باز هم چيزي نداريم واسه خوردن ؟

 

زن لبخند تلخي زد به چشم هاي بي رمق دخترك نگاه كرد و به روزهاي

 

رخت شوري و پرستاري و قرض و قوله كردن از همه فاميل داشته و

 

نداشته اش فكر كرد و اينكه چهار روز است كاري گيرش نيومده و

 

ازديروز ظهر چيزي نخورده اند از همه بدتر عفونت گوش نسترن بود

 

 كه چهار روز است ناله مي كند ، ديگر كسي را نداشت كه به

 

او پولي قرض دهد ، ناله نسترن او را به خود آورد و بغض اش

 

شكست...

 

از اتاق بيرون زد و گفت : نگين ! مواظب نسترن باش ميرم پول بياورم

 

ببريمش دكتر!

 

- باشه مامان ! تخم مرغ هم بخر براي شام ، خيلي گشنمه !

 

- خانم ! كجا تشريف مي بريد ؟

 

زن با صدايي تلخ و بغض آلود گفت : هر كجا شما بفرماييد !!

 

سوار شد و دندانهاي مرد را ديد كه از لاي سبيل هاي زرد از دود سيگار

 

مي خنديدند. راديوي ماشين روشن بود و مردي مي گفت : ((  امروزتنها

 

مشكل مردم ايران اسلامي  مشكل انرژی هسته اي است !! ))

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 اردیبهشت1386ساعت 9:31 بعد از ظهر  توسط فرزانه  | 

فقط یکبار...

تنهایم نگذار

 

مرد كارد نوك تيزي را در قلب خود فروبرده بود دستش را به خون

 

قلبش آغشته بود،و وقتي او را در اتاقش يافته بودند به يكدست نامه اي

 

داشت  و به دست ديگر لختی خون !

 

 ودر آن نامه تنها خواهش او اين بود : دلدارم با اين خون لبانت را رنگين

 

كن تا آن مرد كه لبان تو را خواهد بوسيد طعم آن را احساس كند و

 

دريابد قاتل عشق من است.... و بداند كشنده ي عشق هرگز روي سعادت

 

و خوشبختي نخواهد ديد..... بداند در اين جهان پهناور دختران زيادي

 

بودند كه لبانشانبا خون رنگ نمي گرفت  و او مي توانست با يكي از آنان

 

عروسی  كند.....                      

 

  و دلدار او اين كار را كرد و مردي كه مي خواست با او ازدواج كند

 

در اولين بوسه طعم خون را  چشيده بود و فرياد زده بود : تو بوي خون

 

مي دهی   و زن در جوابش گفته بود : این خون يك عاشق است ، خون

 

قلبش ......و هديه ايست براي من و توكه عشق را كشته ايم ! 

 

و بعد زن گريخته بود ... به دشت ها پناه برده بود. ساليان دراز و

 

طولاني او در جستجوي «عشق» بود ، اما ديگر هرگز عشق را نجسته و

 

نيافته بود ، عشق  فقط  يكبار به سراغ او آمده بود ......

     

 

فقط یکبار

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 آبان1385ساعت 12:44 بعد از ظهر  توسط فرزانه  | 

عشق بی حد !!!

با یک شکلات شروع شد . من يك شکلات گذاشتم توی دستش . اویک شکلات گذاشت توی دستم . من بچه بودم . او هم بچه بود . سرم را بالا کردم . سرش را بالا کرد . دید که مرا می شناسد . خندیدم . گفت : دوستيم؟ گفتم : دوست دوست . گفت :  تا کجا؟ گفتم : دوستی که تا ندارد . گفت :  تا مرگ! خندیدم و گفتم :  من که گفتم تا ندارد ! گفت :  باشد ، تا پس از مرگ ! گفتم :  نه ، نه نه ، تا ندارد . گفت :  قبول ، تا آنجا که همه دوباره زنده می شوند ، یعنی زندگی پس از مرگ . باز هم با هم دوستیم . تا بهشت ، تا جهنم ، تا هر جا که باشد من و تو با هم دوستیم . خندیدم . گفتم :  تو برایش تا هر کجا که دلت می خواهد یک تا بگذار . اصلا یک تا بکش از سر این دنیا تا آن دنیا . اما من اصلا تا نمی گذارم . نگاهم کرد . نگاهش کردم . باور نمی کردم . میدانستم ، او میخواست حتما دوستبمان تا داشته باشد . دوستی بدون تا را نمی فهمید . گفت : بیا برای دوستیمان یک نشانه بگذاریم . گفتم :باشد . تو بگذار . گفت : شکلات . هر بار که همدیگر را می بینیم یک شکلات مال تو، یکی مال من . باشد؟هر باریک شکلات می گذاشتم توی دستش ، او هم یک شکلات مي گذاشت  توی دست من . باز همدیگر را نگاه می کردیم . یعنی که دوستیم . دوست دوست . من تندی شکلات را باز میکردم و می گذاشتم توی دهانم وتند تند آن را می مکیدم . او شکلاتش را می گذاشت توی یک صندوق کوچولوی قشنگ . می گفتم :  بخورش ! می گفت : تمام میشود . می خواهم تمام نشود . برای همیشه بماند .  صندوقش پر از شکلات شده بود . هیچ کدامش را نمی خورد . من همه اش را خورده بودم . گفتم :  اگر یک روز شکلات هایت را مورچه ها بخورند ، آن وقت چه کار میکنی ؟ گفت : مواظبشان هستم . می گفت میخواهم نگه شان دارم تا موقعی که دوست هستیم ومن شکلات را می گذاشتم توی دهانم و می گفتم :  نه ، نه ، تا ندارد . دوستی که تا ندارد .  یک سال ، دوسال ، چهار سال ، هفت سال ده سال و چهارده سال شده است . او بزرگ شده است . من هم  بزرگ شده ام . من همه ي شکلات ها راخورده ام . او همه ي  شکلات ها را نگه داشته است . او آمده است تا امشب خدا حافظی کند . می خواهد برود آن دور دورها . می گوید :  می روم اما زود برمی گردم . من می دانم میرود و بر نمی گردد . یادش رفت شکلات را به من بدهد . من یادم نرفت .  یک شکلات گذاشتم کف دستش . گفتم :  این برای خوردن . یک شکلات هم گذاشتم کف آن دستش : این هم آخرین شکلات برای صندوق کوچکت . یادش رفته بود که صندوقی دارد برای شکلات هایش . هر دو را خورد . خندیدم می دانستم دوستی من  تا ندارد . می دانستم دوستی او تا  دارد . مثل همیشه ، خوب شد همه شکلات هایم را خوردم . اما او هیچکدامش را نخورد . حالا با یک صندوق پر از شکلات نخورده چه خواهد کرد؟

 

هنوز هم برای دوست داشتنت اندازه و تا نگذاشته ام . . .

چه می شد اگر ....!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 مهر1385ساعت 4:34 بعد از ظهر  توسط فرزانه  | 

خدا

 

            

 

خدا  


در تعطيلات كريسمس، در يك بعد از ظهر سرد زمستاني، پسر

 

شش هفت ساله‌اي جلوي ويترين مغازه‌اي ايستاده بود. او كفش

 

به پا نداشت و لباسهايش پاره پوره بودند. زن جواني از آنجا

 

مي‌گذشت. همين كه چشمش به پسرك افتاد، آرزو و اشتياق را

 

در چشمهاي آبي او خواند. دست كودك را گرفت و داخل مغازه

 

برد و برايش كفش و يك دست لباس گرمكن خريد.

 


آنها بيرون آمدند و زن جوان به پسرك گفت


حالا به خانه برگرد. انشالله كه تعطيلات شاد و خوبي داشته باشي

 

پسرك سرش را بالا آورد، نگاهي به او كرد و پرسيد: «خانم!

 

شما خدا هستيد؟


زن جوان لبخندي زد و گفت: «نه پسرم. من فقط يكي از بندگان

 

او هستم

 

پسرك گفت: «مطمئن بودم با او نسبتي داريد؟»

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 تیر1385ساعت 11:45 بعد از ظهر  توسط فرزانه  |