تو را محکوم خواهم کرد

دگر دستی نمی کوبد به درب کلبه ی متروک قلب من
تو گویی ، بوم شب هم از نشستن بر سر دیوار این ویرانه میترسد
و خشم خسته ام چون یک درخت خشک،
بسان پنجه ی طوفان تصویر هراس انگیز
با ساز دلخراش برگ نمی رقصد
دگر حتی سرشکم گونه ی زردم نمی شوید
کسی دیگر کلامی با من تنها نمی گوید
و من تن خسته از فریاد بی حاصل ز دست سرنوشت و بازی شومش
چنان در خود فرو رفته که «آه» حسرتم بر تاروپودم می زند آتش
دل درد آشنایم در میان بسته ای گلرنگ ،
بسان مردگان در گور تنگ خویش خوابیده
لباس از غم به رنگ ظلمت دهلیز پوشیده
و مغزم در میان دخمه ای از ظلم که زندانبان آن فقر است
به زنجیر ستم مصلوب گردیده
تو ای بازیگر تقدیر! ای کوبنده ی احساس انسانی که هر لحظه
مرا با پتک خشم خویش می کوبی
اگر روزی شود دنیا به کام من تو بازیچه ای در دست من هستی
تو را در دادگاه عدل انسانی ، به حق محکوم خواهم کرد
به جرم کشتن احساس ، این عالی ترین حسن خدادادی
به پشتیبانی از تکواژه های خوب عشق و آزادی ،
به کینه خواهی از صدها گل شکفته ی امیدکه با دست بی رحم تو پرپر شد
تو را محکوم خواهم کرد



















