تبليغاتX
دیوونه دوست داشتنی

دیوونه دوست داشتنی

عشق و عاشقی , شیطونی و ضد حال...

تو را محکوم خواهم کرد

 

          

 

دگر دستی نمی کوبد به درب کلبه ی متروک قلب من

 

تو گویی ، بوم شب هم از نشستن بر سر دیوار این ویرانه میترسد

 

و خشم خسته ام چون یک درخت خشک،

 

بسان پنجه ی طوفان تصویر هراس انگیز

 

با ساز دلخراش برگ نمی رقصد

 

دگر حتی سرشکم گونه ی زردم نمی شوید

 

کسی دیگر کلامی با من تنها نمی گوید

 

و من تن خسته از فریاد بی حاصل ز دست سرنوشت و بازی شومش

 

چنان در خود فرو رفته که «آه» حسرتم بر تاروپودم می زند آتش

 

دل درد آشنایم در میان بسته ای گلرنگ ،

 

بسان مردگان در گور تنگ خویش خوابیده

 

 لباس از غم به رنگ ظلمت دهلیز پوشیده

 

و مغزم در میان دخمه ای از ظلم که زندانبان آن فقر است

 

به زنجیر ستم مصلوب گردیده

 

تو ای بازیگر تقدیر! ای کوبنده ی احساس انسانی که هر لحظه

 

مرا با پتک خشم خویش می کوبی

 

اگر روزی شود دنیا به کام من تو بازیچه ای در دست من هستی

 

تو را در دادگاه عدل انسانی ، به حق محکوم خواهم کرد

 

به جرم کشتن احساس ، این عالی ترین حسن خدادادی

 

به پشتیبانی از تکواژه های خوب عشق و آزادی ،

 

به کینه خواهی از صدها گل شکفته ی امیدکه با دست بی رحم تو پرپر شد

                         

تو را محکوم خواهم کرد

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 مرداد1386ساعت 9:34 بعد از ظهر  توسط فرزانه  | 

عجب صبری خدا دارد !

 

                           

 

 عجب صبری خدا دارد !                                                    

                                                                                 

 

اگر من جای او بودم

 

همان یک لحظه ی اول

 

که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان

 

جهان را با همه زیبایی و زشتی

 

به روی یکدگر , ویرانه می کردم .

 

عجب صبری خدا دارد!

 

اگر من جای او بودم

 

که در همسایه ی صدها گرسنه , چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم

 

نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم

 

بر لبِ پيمانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

 

اگر من جای او بودم

 

که می دیدم یکی عریان و لرزان , دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین

 

زمین و آسمان را

 

واژگون مستانه می کردم .

 

 عجب صبری خدا دارد!

 

اگر من جای او بودم

 

نه طاعت می پذیرفتم

 

نه گوش از بهراستغفارِ اين بيدادگرها تيز کرده ،

 

پاره پاره در کفِ زاهد نمايان، 

 

سبحه ی صد دانه می کردم .

 

عجب صبری خدا دارد!

 

اگر من جای او بودم

 

برای خاطر تنها يکی مجنونِ صحراگردِ بی سامان،

 

هزاران لیلی نازآفرین را کو به کو

 

آواره و دیوانه می کردم .

 

 عجب صبری خدا دارد!

 

اگر من جای او بودم

 

 به گردِ شمع سوزانِ دلِ عشاقِ سرگردان،

 

سراپایِ وجودِ بی وفا معشوق را، پروانه می کردم .

 

عجب صبری خدا دارد!

 

اگر من جای او بودم

 

به عَرشِ کبريايی، با همه صبرِ خدايی،

 

تا که می دیدم عزیز نابجایی , ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد

 

گردش این چرخ را

 

وارونه بی صبرانه می کردم .

 

عجب صبری خدا دارد!

 

اگر من جای او بودم

 

که می دیدم مشوش عارف و عامی ,

 

 زبرقِ فتنه ی این علمِ عالم سوزِ مردم کش،

 

به جز اندیشه عشق و وفا , معدوم هر فکری

 

در این دنیای پُر افسانه می کردم .

 

 عجب صبری خدا دارد!

 

چرا من جای او باشم

 

همین بهتر که او خود جایِ خود بنشسته و

 

تابِ تماشایِ تمامِ زشتکاری هایِ اين مخلوق را دارد!

 

وگرنه من به جای او چو بودم

 

یک نفس کی عادلانه سازشی

 

با جاهل و فرزانه می کردم

 

عجب صبری خدا دارد! 

 

عجب صبری خدا دارد!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مرداد1386ساعت 10:45 بعد از ظهر  توسط فرزانه  | 

آیا هنوز خدا با مردم حرف میزند؟

 

                         

 یک مرد جوان در جلسه روز چهارشنبه مدرسه کتاب مقدس

 

 شرکت کرده بود. شبان در مورد گوش شنوا داشتن و اطاعت

 

 کردن از خدا صحبت می کرد. آن مرد جوان متعجب از خود

 

 پرسید: " آیا هنوز خدا با مردم حرف میزند؟ "

 

 بعد از جلسه با یکسری از دوستانش برای خوردن قهوه و

 

 کیک بیرون رفتند و در آنجا با هم در مورد این پیغام گفتگو

 

کردند. خیلی ها می گفتند که چگونه خدا آنها را در زندگیشان

 

 هدایت کرده است.
 

 حدود ساعت ده آن مرد جوان با اتومبیل خود به طرف خانه

 

 حرکت می کند. همانطور که در ماشین نشسته شروع به دعا

 

 کردن می کند: " خدایا اگر تو هنوز با مردم حرف میزنی

 

 لطفاً با من نیز حرف بزن. من گوش خواهم کرد و تمام سعیم

 

 را خواهم کرد که مطیع تو باشم."
 
 همانطوریکه در خیابان اصلی شهرشان رانندگی می کرد

 

 ناگهان احساس عجیبی می کند که یکجا  بایستد تا مقداری شیر

 

 بخرد. او سر خود را تکان داده و می گوید: " آیا خدا تو هستی؟ "

 

 چونکه جوابی نمی گیرد شروع می کند به ادامه دادن به رانندگی.

 

 ولی دوباره همان فکر عجیب: " مقداری شیر بخر". 

 

 مرد جوان به یاد داستان سموئیل می افتد که چگونه وقتی

 

 خدا برای اولین بار با او حرف زد نتوانست صدای او را تشخیص

 

 دهد و نزد عیلی رفت چونکه فکر میکرد که او با او حرف میزد.

 

 او گفت: " باشه خدا اگر این تو هستی که حرف میزنی من شیر

 

 را می خرم". به نظر اطاعت کردن آنقدرهم سخت نبود چونکه

 

 بهرحال او میتوانست از شیری که خریده استفاده کند. پس او

 

 اتومبیل را متوقف کرد و مقداری شیر خرید و به راهش به طرف

 

 خانه ادامه داد.

 

 وقتی خیابان هفتم را رد می کرد دوباره الزامی را در خود

 

 حس کرد: " بپیچ به این خیابان" او فکر کرد که این دیوانگی

 

 است و از آنجا گذشت. دوباره همان احساس، پس او فکر کرد

 

 که باید به خیابان هفتم برود پس چهارراه بعدی را دور زد تا به

 

 خیابان هفتم برود و به حالت شوخی گفت: " باشه خدا اینکار

 

 را هم می کنم. "

 

 وقتی چند ساختمان را رد کرد احساس کرد که آنجا بایستی

 

 توقف کند. وقتی اتومبیل را به کناری گذاشت به اطراف نگاهی

 

 انداخت. آن منطقه حدوداً تجاری بود. در واقع بهترین منطقه

 

 شهر نبود ولی بدترین هم نبود. اکثر مغازه ها بسته بودند و بیشتر

 

 چراغ های خانه ها نیزخاموش بودند که بنظر همه خواب بودند.

 

 او دوباره حسی داشت که می گفت: " شیر را به خانه روبرویی

 

 ببر". مرد جوان به خانه نگاهی انداخت. خانه کاملاً تاریک بود

 

 و به نظر می آمد که افراد آن خانه یا در خانه نبودند و یا خوابیده

 

 بودند. او در ماشین را باز کرد و روی صندلی نشست.

 

" خداوندا این دیوانگیست. الان مردم خوابند و اگر الان آنها

 

 را از خواب بیدار کنم خیلی عصبانی میشوند و بعد من مثل

 

 احمقها به نظر می رسم. "

 

 بالاخره او در اتومبیل را باز کرد وگفت: "باشه خدا اگر این تو

 

 هستی که حرف می زنی من میرم جلوی در و شیر را به آنها

 

 می دهم ولی اگر کسی سریع جواب نداد من فوراً از آنجا میرم. "

 

 او ازعرض خیابان عبور کرد و جلوی در رسید و زنگ در

 

 را زد. صدایی شنید مردی به طرف بیرون فریاد زد و

 

 گفت: " کیه؟ چی می خواهی؟ " و قبل از اینکه مرد جوان

 

 فرار کند در باز شد.  مردی با شلوار جین و تی شرت در را

 

 باز کرد و بنظر که از تخت خواب بلند شده بود. قیافه عجیبی

 

 داشت و از اینکه یک مرد غریبه در خانه اش را زده زیاد

 

 خوشحال نبود. گفت:  "چی می خواهی؟ " فرد جوان شیر را

 

 به طرفش دراز کرد و گفت: " براتون شیر آوردم". آن مرد

 

 شیر را گرفت و سریع داخل خانه شد. زنی همراه با بچه شیر

 

 را گرفت و به آشپزخانه رفت و آن مرد هم بدنبال او. بچه مدام

 

 گریه می کرد و اشک از چشمان آن مرد سرازیر بود.

 

 مرد درحالیکه هنوز گریه می کرد گفت: " ما دعا کرده بودیم

 

 چونکه این ماه قبضهای سنگینی را پرداخت کردیم و دیگه

 

 پولی برای ما نمانده بود و حتی شیر نیز برای بچه مان در خانه

 

 نداریم. من دعا کرده بودم و از خدا خواسته بودم که به من

 

 نشان بدهد که چگونه شیر برای بچه ام تهیه کنم". 

 

 همسرش نیز از آشپزخانه فریاد زد: " من از او خواستم

 

 که فرشته ای بفرستد تا برای ما شیر بیاورد، شما فرشته نیستید؟ "

 

 مرد جوان دست خود را به جیب برد و کیفش را بیرون آورد

 

 و هرچه پول در کیفش بود را در دست آن مرد گذاشت و

 

 برگشت بطرف ماشین در حالیکه اشک از چشمانش سرازیر

 

 بود. حالا دیگر می دانست که خدا به دعاها جواب می دهد.

 

 این کاملاً درست است. بعضی وقتها خدا خیلی چیزهای ساده

 

 از ما می خواهد که اگر ما مطیع باشیم قادر خواهیم بود که

 

 صدای او را واضحتر بشنویم.

 

 لطفاً گوش شنوا داشته باشید و اطاعت کنید تا اینکه برکت بگیرید 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 مرداد1386ساعت 3:27 بعد از ظهر  توسط فرزانه  | 

هر لحظه انتظار مرگ رو داشته باش

   

                       

 

نگاهی به من انداخت و پرسید: چند سالته ؟

 

به سختی آب دهانم را قورت دادم و پاسخ دادم هنوز 20

 

سالم نشده

 

با بی اعتنایی گفت : فکر نکن هنوز بچه ای !

 

چهره ام حالت محزونی به خود گرفت .

 

گفتم : ولی من فکر می کردم سن کمیه !

 

با تعجب ابروهاشو بالا انداخت و گفت : ولی از تو کوچکتر خیلی ها

 

هستند .

 

با درماندگی گفتم : اجازه میدی برم ؟

 

خندید و گفت : نه عجله کن دیگر باید برویم.

 

لحظاتی بعد دست من در دست او بود و از روی سر تمام آدم های

 

اطرافمان می گذشتیم

 

جسم من روی خاک افتاده بود .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 مرداد1386ساعت 7:8 بعد از ظهر  توسط فرزانه  |