تبليغاتX
دیوونه دوست داشتنی

دیوونه دوست داشتنی

عشق و عاشقی , شیطونی و ضد حال...

وقتی که او تمام کرد ........

 
 

                                 

                      وقتی که دیگر نبود ، من به بودنش نیازمند شدم

  

                     وقتی که دیگر رفت ، من به انتظار آمدنش نشستم

  

                     وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد،

   

                     من او را دوست داشتم

  

                     وقتی که او تمام کرد ، من شروع کردم ...

  

                    وقتی او تمام شد ، من آغاز شدم ...

   

                    و چه سخت است تنها متولد شدن ،

     

                    مثل تنها زندگی کردن است ...

   

                    مثل تنها مردن !!!...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 خرداد1386ساعت 10:21 بعد از ظهر  توسط فرزانه  | 

نیایش...

خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!!!

 به نام خداوند بخشنده مهربان

هر گاه درون سينه ام دنيايي از ناگفته ها سنگيني مي کند به خاطر مي آورم که در پيشگاهت نا گفته اي ندارم چرا که تو ناگفته هايم را مي داني وننوشته هايم را مي خواني واين ياد از سنگيني سينه ام مي کاهد وباز آرام مي گيرم.
مي دانم که مي داني !اما دوست دارم برايت بگويم .دلم مي خواهد با تو سخن بگويم .مي دانم که مي داني چه مي خواهم بگويم هر چند خود نمي دانم.

مي خواهم با تو از تو بگويم .از بزرگيت از اينهمه لطف وکرمت از عشقت.

معبود من!
بر زبان ناتوانم قدرت ده تا در مقابل اينهمه احسانت ذره اي شکرگزار باشم.
بگذار ازعشقت بگويم از اينکه چقدر دوستت دارم از اينکه چقدر خرسندم که تو را دارم که بنده توام اما گفتن از عشق تو آسان نيست ادعاي عاشقي در برابر تو وعشق سرشارت برمخلوقاتت دور از ادب است ومن شرمسارم از اينکه تو اينقدر عاشقي و من ......

بار الهي!
به خودت قسم هميشه تو را شکر مي کنم که تو را دارم که ايماني هرچند سست وضعيف و کم دارم.
آري تو را شکر مي گويم فقط وفقط به خاطر خودت مي دانم که مي داني!

عزيزا!
در هر حالي در خوشي و ناخوشي در گرفتاري و آسايش در شادي و غم در سختترين لحظات زندگيم زماني که با تمام وجود رو به درگاهت آورده ام وگريسته ام تو را شکر گفته ام .مي دانم که مي داني!
حتي آن زمان که بنده اي از بندگانت به بدترين وجه مرا آزرده اند دم نزدم و تنها تو را شکر گفته ام مي دانم که مي داني ! ومي دانم که مي بيني!

پس باز هم مي گويم :
خداوندا شکرت .راضيم به رضاي تو .

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 خرداد1386ساعت 10:38 بعد از ظهر  توسط فرزانه  | 

حسرت یه لحظه دیدن

برو ای کبوتر باغ بهشت برو و آرام از جانم ببر... 

  

 خوابیدی رو بال موجا ، کاش می شد بودم کنارت

           تو به دریا دل سپردی ، من تو ساحل چشم به راهت

 دنبالت دارم می گردم ، اما نیست از تو نشونی

روزگار ما رو جدا کرد ، یه غروب توی جوونی

 بعد مرگشون زندگی شده مثل مرداب

رویا های خوش و فقط می دیدیم توی خواب

 بودنشون شده واسمون عین سراب

چیزی نمونده ازشون بجز عکس توی قاب

 با رفتنشون فقط اسمشونو جا گذاشتن

دلم می سوزه وقت خداحافظی نداشتن

 شادی و تفریح دیگه رختٍ شونو بستن

بجاش غصه و غم توی دلامون نشستن

 پنجشنبه ها همه میریم سر خاکشون

چشم گریون ، دل پریشون

 یاد دست نوشته،  یاد خطشون

 یاد ردپا ، جا پای کفششون

 دل من هوا تو کرده ، کاش می شد تو رو ببینم

کاش می شد تو خواب دوباره دست سردتو بگیرم

 درو دیوار ، پر شده از عکستون

تو گوشم می پیچه صدای خندتون

 وقتی می خوابم آرزومه ببینمتون

بی معرفتا خجالت می کشید، ببوسمتون

 سر جاتون یه شاخه گلی هنوز هست

بوش به مشامم که میرسه میشم مست

 داد میزنم بلند صدامو بشنوید

دلم تنگ شده چرا جوابو نمی دید

 بغض بهم امون خوندن نمی ده

یه روز میام پیشتتون ، اون روز نزدیکه

 پس خداحافظ تا لحظه ی دیدار

خدا کنه خواب باشم پس کی میشم بیدار؟

 تو که رفتی به سلامت ، وعده ی ما به قیامت

حسرت یه لحظه دیدن ، واسه من شده یه عادت

 

 تقدیم به نجمه ی عزیزم که چهل روزه مارو تنها گذاشته

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 خرداد1386ساعت 10:52 بعد از ظهر  توسط فرزانه  |