- مامان ! مامان گوشم ...
نسترن دخترکی که به خودش مي پيچيد و مادرش در ميان موهاي سياه
او به آرامي انگشتان لاغرش را مي لغزاند و آرامش مي كرد.
در باز شد و نگين با آن مقنعه هميشه كج و كوله اش وارد شد و
كوله اش را گذاشت گوشه اتاق .
- سلام مامان ! نسترن هنوز گريه مي كنه ؟ نبرديش دكتر ...؟
مامان ! فردا ديگه نمي تونم برم مدرسه !
- واسه چي مامان ؟
- صد دفعه گفتم مامان كفشم پاره اس گوش ندادي ، امروز زنگ ورزش
ديگه از پام دراومد ،اگه مامانه فاطي منو با ماشينش نرسونده بود ، بايد تا
خونه لي لي مي كردم ، اينجوري !
بعد با همان مانتوي رنگ پريده و مقنعه كج و كوله اش دور اتاق لي لي
كرد و آمد نشست كنار نسترن و انگشتان كوچك او را دردستهايش
فشرد و گفت : باز هم چيزي نداريم واسه خوردن ؟
زن لبخند تلخي زد به چشم هاي بي رمق دخترك نگاه كرد و به روزهاي
رخت شوري و پرستاري و قرض و قوله كردن از همه فاميل داشته و
نداشته اش فكر كرد و اينكه چهار روز است كاري گيرش نيومده و
ازديروز ظهر چيزي نخورده اند از همه بدتر عفونت گوش نسترن بود
كه چهار روز است ناله مي كند ، ديگر كسي را نداشت كه به
او پولي قرض دهد ، ناله نسترن او را به خود آورد و بغض اش
شكست...
از اتاق بيرون زد و گفت : نگين ! مواظب نسترن باش ميرم پول بياورم
ببريمش دكتر!
- باشه مامان ! تخم مرغ هم بخر براي شام ، خيلي گشنمه !
- خانم ! كجا تشريف مي بريد ؟
زن با صدايي تلخ و بغض آلود گفت : هر كجا شما بفرماييد !!
سوار شد و دندانهاي مرد را ديد كه از لاي سبيل هاي زرد از دود سيگار
مي خنديدند. راديوي ماشين روشن بود و مردي مي گفت : (( امروزتنها
مشكل مردم ايران اسلامي مشكل انرژی هسته اي است !! ))