
ذرات خاك به گرد هم جمع گشتند
اندكي آب بر آن ريخته شد
باد و طوفان و زمين و آسمان
دست در دست يكديگر
هر آنچه كه مي شد را به كار گرفتند و آب و خاك را ورز
دادند
تا گِل شد.
دستان سفالگري هنرمند
از آستين غيب به در آمد .
انگشتان سحرانگيزش
با گِل به چله نشستند .
هر مشتي و هر نوازشي , هر رقص و هر آوازي از انگشتان
گِل را به گونه اي مي چرخاند و بازي مي داد .
بالا مي برد و دراز ؛
به زير مي كوفت و فربه .
درازا را به چهار طرف كشيد و آويخت
گردي را از طرفين اندكي كشيد و به پشت چسباند .
تا درازا شد بدن و گردي شد سر .
اما او فقط يك مجسمه گلي بود ؛
عالم در سكوت بود و
دستان سفالگر بي حركت .
ناگاه دستها به شتاب به سوي عرش حركت كردند
برقي از آسمان جست
و بر دستان سفالگر نشست
قطره اي سرخ رنگ از آن عرش كبريايي
بر اين فرش ريايي
برنشست .
خاك توانش را نداشت
به خود لرزه اي برانداخت و قطره را به سوي آسمان پس
فرستاد
آسمان خود را عقب كشيد و باد را به جلو فرستاد
باد ترسيد و زوزه اي كشيد و به عقب راند و قطره ميان
زمين و آسمان ماند
و عالم ديگر بار در سكوت به سوگ نشست .
قطره آرام بر فرق مجسمه گلي افتاد
اما آن گِردي , مكاني براي او نبود
آنجا جايي بود در بالا , و مكاني براي فرمانروايي ؛
فرمانروايي كه با منطق حكم مي راند
پس راه خود كج نمود
به گلو رسيد ولي آنجا جايي باريك بود و تنگ
و تنها براي عبور پيك هاي خاص كافي بود
اندكي به زير سُر خورد
خواست اندكي پايينتر برود , به شكم رسيده بود
دريافت كه از آنجا پايينتر جايي ست كه اين مجسمه گلي
را به خوي حيواني نزديك مي كند
پس راه كج كرد و بازگشت
و در سينه نشست
تا سلطنت خود بر بارگاه احساسات اين مجسمه گلي را
در آن قفس تنگ
برپا كند ....
از شبنم عشق خاك آدم گل شد
شوري برخاست فتنه اي حاصل شد
سرنشتر عشق بر رگ روح زدند
يك قطره از آن چكيد و نامش دل شد