تبليغاتX
دیوونه دوست داشتنی

دیوونه دوست داشتنی

عشق و عاشقی , شیطونی و ضد حال...

بادبادک

 For My Love

بادبادکِ وجودم را بی اعتنا بر فرازِ آسمانی نیلگون رها کردم

 

ریسمانِ نازکِ دلم به تنهایی پاره شد

 

و بادبادک بر بامِ تو فرود آمد

 

تو آن را برداشتی

 

و با ریسمانِ بی انتهای عشق

 

بر اوجِ هفت آسمان پرواز دادی

 

و حالا

 

من هر کجا که باشم

 

هرقدر دور

 

باز هم

 

ریسمانِ بادبادکِ تمامیِ وجودم

 

همیشه

 

 به دستِ توست

 

...

..

.

!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 تیر1385ساعت 6:52 بعد از ظهر  توسط فرزانه  | 

دل

             دل

 

ذرات خاك به گرد هم جمع گشتند

 

اندكي آب بر آن ريخته شد

 

باد و طوفان و زمين و آسمان

 

دست در دست يكديگر

 

هر آنچه كه مي شد را به كار گرفتند و آب و خاك را ورز

 

دادند

 

تا گِل شد.

 

دستان سفالگري هنرمند

 

از آستين غيب به در آمد .

 

انگشتان سحرانگيزش

 

با گِل به چله نشستند .

 

هر مشتي و هر نوازشي , هر رقص و هر آوازي از انگشتان

 

گِل را به گونه اي مي چرخاند و بازي مي داد .

 

بالا مي برد و دراز ؛

 

به زير مي كوفت و فربه .

 

درازا را به چهار طرف كشيد و آويخت

 

گردي را از طرفين اندكي كشيد و به پشت چسباند .

 

تا درازا شد بدن و گردي شد سر .

 

اما او فقط يك مجسمه گلي بود ؛

 

عالم در سكوت بود و

 

دستان سفالگر بي حركت .

 

ناگاه دستها به شتاب به سوي عرش حركت كردند

 

برقي از آسمان جست

 

و بر دستان سفالگر نشست

 

قطره اي سرخ رنگ از آن عرش كبريايي

 

بر اين فرش ريايي

 

برنشست .

 

خاك توانش را نداشت

 

به خود لرزه اي برانداخت و قطره را به سوي آسمان پس

 

فرستاد

 

آسمان خود را عقب كشيد و باد را به جلو فرستاد

 

باد ترسيد و زوزه اي كشيد و به عقب راند و قطره ميان

 

 زمين  و آسمان ماند

 

و عالم ديگر بار در سكوت به سوگ نشست .

 

قطره آرام بر فرق مجسمه گلي افتاد

 

اما آن گِردي , مكاني براي او نبود

 

آنجا جايي بود در بالا , و مكاني براي فرمانروايي ؛

 

فرمانروايي كه با منطق حكم مي راند

 

پس راه خود كج نمود

 

به گلو رسيد ولي آنجا جايي باريك بود و تنگ

 

و تنها براي عبور پيك هاي خاص كافي بود

 

اندكي به زير سُر خورد

 

خواست اندكي پايينتر برود , به شكم رسيده بود

 

دريافت كه از آنجا پايينتر جايي ست كه اين مجسمه گلي

 

 را به خوي حيواني نزديك مي كند

 

پس راه كج كرد و بازگشت

 

و در سينه نشست

 

تا سلطنت خود بر بارگاه احساسات اين مجسمه گلي را

 

در آن قفس تنگ

 

برپا كند ....

 

از شبنم عشق خاك آدم گل شد

 

شوري برخاست فتنه اي حاصل شد

 

سرنشتر عشق بر رگ روح زدند

 

يك قطره از آن چكيد و نامش دل شد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 تیر1385ساعت 1:48 قبل از ظهر  توسط فرزانه  | 

خدا

 

            

 

خدا  


در تعطيلات كريسمس، در يك بعد از ظهر سرد زمستاني، پسر

 

شش هفت ساله‌اي جلوي ويترين مغازه‌اي ايستاده بود. او كفش

 

به پا نداشت و لباسهايش پاره پوره بودند. زن جواني از آنجا

 

مي‌گذشت. همين كه چشمش به پسرك افتاد، آرزو و اشتياق را

 

در چشمهاي آبي او خواند. دست كودك را گرفت و داخل مغازه

 

برد و برايش كفش و يك دست لباس گرمكن خريد.

 


آنها بيرون آمدند و زن جوان به پسرك گفت


حالا به خانه برگرد. انشالله كه تعطيلات شاد و خوبي داشته باشي

 

پسرك سرش را بالا آورد، نگاهي به او كرد و پرسيد: «خانم!

 

شما خدا هستيد؟


زن جوان لبخندي زد و گفت: «نه پسرم. من فقط يكي از بندگان

 

او هستم

 

پسرك گفت: «مطمئن بودم با او نسبتي داريد؟»

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 تیر1385ساعت 11:45 بعد از ظهر  توسط فرزانه  | 

برای تو

گمان 

من گمان می کردم دوستی همچو سرو سبز

 

چهار فصلش همه آراستگی است

  

   من چه می دانستم دل هر کس دل نیست

 

من چه می دانستم هیبت باد زمستانی هم است

 

من چه می دانستم گل ها می پژمرند از بی آبی 

    

      من چه می دانستم قلبها از آهن و سنگ

 

قلبها بی خبر از عاطفه اند

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 تیر1385ساعت 2:10 قبل از ظهر  توسط فرزانه  |