تبليغاتX
دیوونه دوست داشتنی
  

درباره وبلاگ

سلام
به وبلاگم خوش اومدین
امیدوارم نظرتونون رو جلب کنه! "یعنی نظر یادتون نره"
موفق باشید
--- فرزانه ---

در اين دنيا سراب محکوم است به پوچي... پرستو محکوم به کوچ کردن... شمع محکوم به اشک ريختن... خارها محکوم به تنهايي... روز محکوم به غروب کردن... شب محکوم به رسيدن... قلب با همه ي پاکي وصداقتش محکوم به دوست داشتن وچه محکوميتي شيرين تر و دلپذير تر ازاين است؟ اما اي کاش همه ي اين محکوميتها زيبا را مي پذيرفتند. اي کاش...؟
 


وضعیت من در یاهو

منوی اصلی

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشيو مطالب
Add me to yahoo
add To Favourites
Set Your Home Page

آرشیو موضوعی

عشق
فلسفه
عرفان
طنز
آموزش
دانلود(download)
فلش(flash)
داستان

آرشیو کامل

شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385

امکانات







Powered by WebGozar




This is my Google PageRank™ - SmE Rank free service Powered by Scriptme
This is my Google PageRank™ - SmE Rank free service Powered by Scriptme



اسم دختر

اسم پسر

 



دریافت فونت



طراح قالب: مرتضی




سلام به وبلاگ ما خوش آمديد از تمام بخش ها دیدن کنید و برای بهبود کیفی وبلگ در نظر سنجی شرکت کنید.... برای بهتر دیدن وبلاگ ونوشته ها تنظیمات خود را بر روی :   وضوح تصویر=1024*768   .  فونت  = Bkodak   . مرورگر = Internet Explorer 5.5 or higher,Mobzila ,Opera قرار دهید.... از بازدید شما ممنونیم  نظر يادتون نره دوستان..... شاد و موفق و پایدار باشین

 

                                                             

            

 به شيطان گفتم: «لعنت بر شيطان»! لبخند زد.

 

 پرسيدم: «چرا مي خندي؟» پاسخ داد: «از حماقت تو خنده ام مي گيرد» 

 

 پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟» گفت: «مرا لعنت مي كني

 

 در حالي كه هيچ بدي درحق تو نكرده ام»

 

 با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!»

 

 جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي.

 

 نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند.»

 

 پرسيدم: «پس تو چه كاره اي؟» پاسخ داد: 

 

«هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد »

 

 

© نوشته شده توسط فرزانه در دوشنبه 12 شهریور1386 و ساعت 10:6 بعد از ظهر |
 

 

 

عمر را پايان رسيد و يارم از در در نيامد

قصه ام آخر شد و اين غصه را آخر نيامد

جام مرگ آمد به دستم جام مي هرگز نديدم

سالها بر من گذشت و لطفي از دلبر نيامد

مرغ جان در اين قفس بي بال و پر افتاد و هرگز

آنكه بايد اين قفس را بشكند از در نيامد

عاشقان روي جانان جمله بي نام ونشانند

نامداران را هواي او دمي بر سر نيامد

كاروان عشق رويش صف بصف در انتظارند

با كه گويم آخر آن معشوق جان پرور نيامد

مردگان را روح بخشد عاشقان را جان ستاند

جاهلان را اينچنين عاشق كشي باور نيامد

 

 

 

 

عاشقان عیدتان مبارک

 

© نوشته شده توسط فرزانه در سه شنبه 6 شهریور1386 و ساعت 5:27 بعد از ظهر |
 

          

 

دگر دستی نمی کوبد به درب کلبه ی متروک قلب من

 

تو گویی ، بوم شب هم از نشستن بر سر دیوار این ویرانه میترسد

 

و خشم خسته ام چون یک درخت خشک،

 

بسان پنجه ی طوفان تصویر هراس انگیز

 

با ساز دلخراش برگ نمی رقصد

 

دگر حتی سرشکم گونه ی زردم نمی شوید

 

کسی دیگر کلامی با من تنها نمی گوید

 

و من تن خسته از فریاد بی حاصل ز دست سرنوشت و بازی شومش

 

چنان در خود فرو رفته که «آه» حسرتم بر تاروپودم می زند آتش

 

دل درد آشنایم در میان بسته ای گلرنگ ،

 

بسان مردگان در گور تنگ خویش خوابیده

 

 لباس از غم به رنگ ظلمت دهلیز پوشیده

 

و مغزم در میان دخمه ای از ظلم که زندانبان آن فقر است

 

به زنجیر ستم مصلوب گردیده

 

تو ای بازیگر تقدیر! ای کوبنده ی احساس انسانی که هر لحظه

 

مرا با پتک خشم خویش می کوبی

 

اگر روزی شود دنیا به کام من تو بازیچه ای در دست من هستی

 

تو را در دادگاه عدل انسانی ، به حق محکوم خواهم کرد

 

به جرم کشتن احساس ، این عالی ترین حسن خدادادی

 

به پشتیبانی از تکواژه های خوب عشق و آزادی ،

 

به کینه خواهی از صدها گل شکفته ی امیدکه با دست بی رحم تو پرپر شد

                         

تو را محکوم خواهم کرد

 

 

© نوشته شده توسط فرزانه در پنجشنبه 25 مرداد1386 و ساعت 9:34 بعد از ظهر |
 

                           

 

 عجب صبری خدا دارد !                                                    

                                                                                 

 

اگر من جای او بودم

 

همان یک لحظه ی اول

 

که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان

 

جهان را با همه زیبایی و زشتی

 

به روی یکدگر , ویرانه می کردم .

 

عجب صبری خدا دارد!

 

اگر من جای او بودم

 

که در همسایه ی صدها گرسنه , چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم

 

نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم

 

بر لبِ پيمانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

 

اگر من جای او بودم

 

که می دیدم یکی عریان و لرزان , دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین

 

زمین و آسمان را

 

واژگون مستانه می کردم .

 

 عجب صبری خدا دارد!

 

اگر من جای او بودم

 

نه طاعت می پذیرفتم

 

نه گوش از بهراستغفارِ اين بيدادگرها تيز کرده ،

 

پاره پاره در کفِ زاهد نمايان، 

 

سبحه ی صد دانه می کردم .

 

عجب صبری خدا دارد!

 

اگر من جای او بودم

 

برای خاطر تنها يکی مجنونِ صحراگردِ بی سامان،

 

هزاران لیلی نازآفرین را کو به کو

 

آواره و دیوانه می کردم .

 

 عجب صبری خدا دارد!

 

اگر من جای او بودم

 

 به گردِ شمع سوزانِ دلِ عشاقِ سرگردان،

 

سراپایِ وجودِ بی وفا معشوق را، پروانه می کردم .

 

عجب صبری خدا دارد!

 

اگر من جای او بودم

 

به عَرشِ کبريايی، با همه صبرِ خدايی،

 

تا که می دیدم عزیز نابجایی , ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد

 

گردش این چرخ را

 

وارونه بی صبرانه می کردم .

 

عجب صبری خدا دارد!

 

اگر من جای او بودم

 

که می دیدم مشوش عارف و عامی ,

 

 زبرقِ فتنه ی این علمِ عالم سوزِ مردم کش،

 

به جز اندیشه عشق و وفا , معدوم هر فکری

 

در این دنیای پُر افسانه می کردم .

 

 عجب صبری خدا دارد!

 

چرا من جای او باشم

 

همین بهتر که او خود جایِ خود بنشسته و

 

تابِ تماشایِ تمامِ زشتکاری هایِ اين مخلوق را دارد!

 

وگرنه من به جای او چو بودم

 

یک نفس کی عادلانه سازشی

 

با جاهل و فرزانه می کردم

 

عجب صبری خدا دارد! 

 

عجب صبری خدا دارد!

 

 

© نوشته شده توسط فرزانه در یکشنبه 14 مرداد1386 و ساعت 10:45 بعد از ظهر |
 

                         

 یک مرد جوان در جلسه روز چهارشنبه مدرسه کتاب مقدس

 

 شرکت کرده بود. شبان در مورد گوش شنوا داشتن و اطاعت

 

 کردن از خدا صحبت می کرد. آن مرد جوان متعجب از خود

 

 پرسید: " آیا هنوز خدا با مردم حرف میزند؟ "

 

 بعد از جلسه با یکسری از دوستانش برای خوردن قهوه و

 

 کیک بیرون رفتند و در آنجا با هم در مورد این پیغام گفتگو

 

کردند. خیلی ها می گفتند که چگونه خدا آنها را در زندگیشان

 

 هدایت کرده است.
 

 حدود ساعت ده آن مرد جوان با اتومبیل خود به طرف خانه

 

 حرکت می کند. همانطور که در ماشین نشسته شروع به دعا

 

 کردن می کند: " خدایا اگر تو هنوز با مردم حرف میزنی

 

 لطفاً با من نیز حرف بزن. من گوش خواهم کرد و تمام سعیم

 

 را خواهم کرد که مطیع تو باشم."
 
 همانطوریکه در خیابان اصلی شهرشان رانندگی می کرد

 

 ناگهان احساس عجیبی می کند که یکجا  بایستد تا مقداری شیر

 

 بخرد. او سر خود را تکان داده و می گوید: " آیا خدا تو هستی؟ "

 

 چونکه جوابی نمی گیرد شروع می کند به ادامه دادن به رانندگی.

 

 ولی دوباره همان فکر عجیب: " مقداری شیر بخر". 

 

 مرد جوان به یاد داستان سموئیل می افتد که چگونه وقتی

 

 خدا برای اولین بار با او حرف زد نتوانست صدای او را تشخیص

 

 دهد و نزد عیلی رفت چونکه فکر میکرد که او با او حرف میزد.

 

 او گفت: " باشه خدا اگر این تو هستی که حرف میزنی من شیر

 

 را می خرم". به نظر اطاعت کردن آنقدرهم سخت نبود چونکه

 

 بهرحال او میتوانست از شیری که خریده استفاده کند. پس او

 

 اتومبیل را متوقف کرد و مقداری شیر خرید و به راهش به طرف

 

 خانه ادامه داد.

 

 وقتی خیابان هفتم را رد می کرد دوباره الزامی را در خود

 

 حس کرد: " بپیچ به این خیابان" او فکر کرد که این دیوانگی

 

 است و از آنجا گذشت. دوباره همان احساس، پس او فکر کرد

 

 که باید به خیابان هفتم برود پس چهارراه بعدی را دور زد تا به

 

<